غزل شمارهٔ ۱۱۴

تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد

خلوت ما را شبی، شمع تو، تابی نداد

خواست که از گوشه خواب، درآید به چشم

خانه، خیال تو داشت، مدخل خوابی نداد

مست شدم بر درش، باز به یک جرعه می

حرمت مستی نداشت، داد خرابی نداد

آمدمش تشنه لب، بر لب دریای وصل

بر لب دریا مرا، شربت آبی، نداد