غزل شمارهٔ ۱۲۱

روی تو آب چشمه خورشید می‌برد

لعلت به خنده پرده یاقوت می‌درد

گر بنگرد عروس جمالت در آینه

خودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد

گر لاله با عذار تو شوخی کند و را

معذور دار! کز سبکی باد می‌برد

چون مجمر از درون نفس گرم می‌زنم

بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد