غزل شمارهٔ ۱۲۵

هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد

با طلعت خورشید بقا، کار ندارد

کوه و کمر و دشت، پر از نور تجلی است

لیکن همه کس، طاقت دیدار ندارد

در دل تویی و راز تو غیر از تو و رازت

کس راه درین پرده اسرار ندارد

دامن مکش از من، که رفیق گل نازک

خارست و گل از صحبت او عار ندارد