غزل شمارهٔ ۱۲۹

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد

خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد

دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی

کار، کار دل تنگ است، که باری دارد

غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟

غم من نیست از آن غم که شماری دارد

دوش صد بار به تیغ مژه‌ام زد چشمت

که به هر گوشه چو من کشته، هزاری دارد