غزل شمارهٔ ۱۳۱

نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد

نه محرمی، که سلامی بدان دیار، برد

چو باد راهروی صبح خیز می‌خواهم

که ناله سحر به گوش یار برد

صبا اگر چه رسول من است بیمار است

بدین بهانه مبادا که روزگار برد

فتاده‌ایم به شهری غریب و یاری نیست

که قصه‌ای ز فقیری به شهریار برد