غزل شمارهٔ ۱۲۳۲

هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش

با زهره درآ گویان در حلقه مستانش

هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم

وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش

می‌گو سخنش بسته در گوش دل آهسته

تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش

یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه

آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش