غزل شمارهٔ ۱۶۰

چو زلف آن را که سودای تو باشد

سرش باید که در پای تو باشد

برون کردم ز دل جان را که جان را

نمی‌زیبد که بر جای تو باشد

خوشا آن دل که بیمار تو گردد

دلی را جو که جویای تو باشد

دل گم گشته‌ام را گر بجویی

در آن زلف سمن سای تو باشد