غزل شمارهٔ ۱۷۰

آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد

و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد

دل گوشمال یافت ز سودای زلف او

تا این سزا نیافت سزاوار ما نشد

در آفتاب گردش از آن ذره برنخاست

کو دید روی ما و هوادار ما نشد

سودی ندید آن دل بی‌مایه کو بجان

سودای ما نکرد خریدار ما نشد