غزل شمارهٔ ۱۸۳

زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟

هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند

می‌کنم ترک هوای سر زلف تو و باز

باد می‌آید و این سلسله می‌جنباند

اشک من آنچه ز زار دل من می‌گوید

راست می‌گوید و از دیده سخن می‌راند

دل به او دادم و او کرد به جانم بیداد

هیچکس نیست که داد من از او بستاند