غزل شمارهٔ ۲۱۰

سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود

برود این سر سودایی و سودا نرود

پرتو نور تجلی رخت، ممکن نیست

که اگر کوه ببیند دلش از جا نرود

پای سست است و رهم دور از آن می‌ترسم

که سر من برود در طلب و پا نرود

هر که را گوشه دل خلوت خاص تو بود

دلش از گوشه خلوت به تماشا نرود