غزل شمارهٔ ۲۱۸

بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید

حسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید

برق جمال خرمن پندار ما بسوخت

لعلت خیال پرده اسرار ما درید

زلفت مرا ز حلقه زهاد صومعه

زنار بسته بر سر کوی مغان کشید

خود را زدند جان و دلم بر محیط عشق

بیچاره دل غریو شد و جان به لب رسید