غزل شمارهٔ ۲۲۳

پیر من از میکده بویی شنید

دست زد و جامه سراسر درید

خرقه ازان شد که فرو شد به می

خرقه صدپاره که خواهد خرید؟

جان که غمش خورد و رسیدم به لب

رفت دلم تا به چه خواهد رسید؟

مشرب صافی حقیقت کسی

یافت که او دردی درش چشید