غزل شمارهٔ ۲۴۰
زین پیش داشت یار غم کار و بار یار
آخر فرو گذاشت به یکبار کار یار
عمری گذشت تا سخنم را به هیچ وجه
در خود نداد ره، دهن تنگ بار یار
چندانکه میروم ز پی یار جز غبار
چیزی نمیرسد به من از رهگذار یار
افتادهام به بحری وانگه کدام بحر؟
بحری که نیست ساحل آن جز کنار یار