غزل شمارهٔ ۲۴۱

چوگان زلفش از دل من برد گو ببر

ای دل بگیرش آن خم چوگان و گو ببر

در زحمتم ز درد سر و گفت و گوی عقل

ای عقل از سرم برو این گفت و گو ببر

ای آشنا چه در پی بیگانه می‌روی؟

آن را که درد توست تو درمان او ببر

صوفی هنوز صافی رندان نخورده‌ است

ساقی برای او قدحی زین سبو ببر