غزل شمارهٔ ۱۲۴۲

گر لاش نمود راه قلاش

ای هر دو جهان غلام آن لاش

ای دیده جهان و جان ندیده

جانست جهان تو یک نفس باش

گردیست جهان و اندر این گرد

جاروب نهان شدست و فراش

این مشعله از کجاست بینی

آن روز که بشکنی چو خشخاش