غزل شمارهٔ ۲۵۱
ما از در او دور و چنین بر در و بامش
باد سحری میگذرد، باد حرامش!
تا بر گل روی از کلهاش دام نهادی
مرغان ز هوا روی نهادند به دامش
ای مرغ ز دام سر زلفش خبرت نیست
گستاخ از آن میگذری، بر سر مباش
روی تو بهشت است که شهدست لبانش
لعل تو عقیق است که مشک است ختامش