غزل شمارهٔ ۲۵۲

در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش

می‌کشیدند مرا چون سر زلف تو به دوش

دیدم از باده نوشین و لب نوش لبان

بزم رندان خرابات پر از «نوشانوش»

قصه حال پریشان من امشب زغمت

به درازی چو سر زلف تو بگذشت ز دوش

عاقلا پند من بیدل بیهوش مده

می به من ده که ندارم سر عقل و دل و هوش