غزل شمارهٔ ۲۶۱

می‌کند غارت صبر و دل و دین سودایش

آنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟

گر دل و جان من دلشده بودی بر جای

کردمی در دل و جان جای چو بودی رایش

رقم هستی من عاقبت از لوح وجود

برود لیک بماند اثر سودایش

لایق ضرب محبت نبود هر قلبی

که ز اخلاص حکایت نکند سیمایش