غزل شمارهٔ ۲۷۰

آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مدام

وز سرم بیرون نخواهد رفتن این سودای خام

چون قدح در دل نمی‌آید مرا الا که می

چو صراحی سر نمی‌آرم فرو الا به جام

باده گر بر کف نهم، با یاد او بادم حلال

باد اگر بر من وزد، بی بوی او بادم حرام

من به بویش گه به مسجد می‌روم گاهی به دیر

مست آن بویم ندانم این کدام است آن کدام؟