غزل شمارهٔ ۲۷۳

بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم

بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم

دریاب که زد کار جهانی همه بر هم

چشم تو و عذرش همه این است که مستم

در نامه چو من شرح فراق تو نویسم

خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم

خورشید بلندی تو و من پست چو سایه

آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم