غزل شمارهٔ ۲۷۴

هر خدنگی که ز دست تو به جان می‌رسدم

من چه گویم که چه راحت به روان می‌رسدم؟

خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد

ناوکی آخر از آن دست و کمان می‌رسدم

من که باشم که رسد دیدن روی تو به من

این قدر بس که به کوی تو فغان می‌رسدم

بلبل باغ جمال توام از گلبن وصل

گر به رنگی نرسم بویی از آن می‌رسدم