غزل شمارهٔ ۲۷۶

بر سر کوی دلارام، به جان می‌گردم

روز و شب در پی دل، گرد جهان می‌گردم

غم دوران جهان کرد مرا پیر و چه غم

بخت اگر یار شود باز جوان می‌گردم

دیده‌ام طلعت زیباش که آنی دارد

این چنین واله و مست از پی آن می‌گردم

تا نسیمی سر زلف تو بیابم چو صبا

شب همه شب من بیمار به جان می‌گردم