غزل شمارهٔ ۲۸۷

کمترین صید سر زلف کمند تو منم

چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟

در درونم بجز از دوست دگر چیزی نیست

یوسفم دوست من آلوده به خون پیرهنم

درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم

آشنایی مددی دستی و پایی بزنم

جان چه دارد که نثار ره جانان سازم؟

یا که سر چیست که در پای عزیزش فکنم؟