غزل شمارهٔ ۲۸۸

تو می‌روی و بر آنم که در پی تو برانم

ولیک گردش گردون گرفته است عنانم

مگو که اشک مران در پیم، بگو: من مسکین

به غیر اشک چه دارم که در پی تو برانم؟

تو رفتی و من گریان بمانده‌ام، عجب از من

بدین طریق که می‌رانم آب دیده بمانم

برید ما بجز از آب دیده نیست گر از تو

اجازه هست بدیده همین دمش بدوانم