غزل شمارهٔ ۱۲۴۶

دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش

بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش

گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا

پر کنی پیمانه و نشکنی پیمان خویش

خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم

حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش

ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم

پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش