غزل شمارهٔ ۲۹۰

تو می‌روی و من خسته باز می‌مانم

چگونه بی تو بمانم، عجب همی مانم

تو باد پای عزیمت، چو باد می‌رانی

من آب دیده گلگون چو آب می‌رانم

تو آفتاب منیزی که می‌روی ز سرم

فتاده بر سر ره من به سایه می‌مانم

شکسته بسته زلف توام روا داری

فرو گذاشتن آخر چنین پریشانم؟