غزل شمارهٔ ۲۹۱

به درد دل گرفتارم دوای دل نمی‌دانم

دوای درد دل کاری است بس مشکل نمی‌دانم

به چشم خویش می‌بینم که خواهد ریخت خون دل

ندانم چون کنم با دل من بیدل نمی‌دانم

بیابان است و شب تاریک و با من بخت من همره

ولی بخت است خواب آلود و من منزل نمی‌دانم

چه گویم ای که می‌پرسی ز حال روزگار من

که ماضی رفت و حال این است و مستقبل نمی‌دانم