غزل شمارهٔ ۲۹۲

ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی می‌کنم

سرو قدت را دعای جان درازی می‌کنم

در رسنهای دو زلف کافرت پیچیده‌ام

غازیم غازی، به جان خویش بازی می‌کنم

کمترینت بنده‌ام کت عاقبت محمود باد

سالها شد تا بدین درگه ایازی می‌کنم

خاک پایت شد سر من بر سر من می‌گذر

تا چو گرد از رهگذارت سرفرازی می‌کنم