غزل شمارهٔ ۲۹۹

از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم

تشنه و مرده ز سرچشمه حیوان رفتیم

ما چو یعقوب به مصر، از پی دیدار عزیز

آمدیم اینک و با کلبه احزان رفتیم

چند گویند رقیبان به غریبان فقیر

که گدایان بروید از در ما، هان رفتیم

سالها ما به امید نظری سرگردان

بر سر کوی تو گشتیم و به پایان رفتیم