غزل شمارهٔ ۳۰۴

مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان

ورنه به نسبت از تن، دورست راه تا جان

حیف آیدم بریدن، زلفت که آن دو زلفت

هر مورگی است کان رگ، پیوسته است با جان

بر هر طرف که سروت، یک روز می‌خرامد

می‌روید از زمین تن، می‌بارد از هوا جان

باد صبا ز کویت، جان می‌برد به دامن

در حیرتم کز آنجا، چون می‌برد صبا جان؟