غزل شمارهٔ ۳۲۳

ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من

عشق است عادت تو و در دست خوی من

جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!

آن روز را که کم شود این آرزوی من

برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:

بنشین که نیست راه برون شد ز کوی من

خون می‌خورم به جای می و ذوق مستیم

داند کسی که خورد دمی از سبوی من