غزل شمارهٔ ۳۳۴

بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه

پیغام تو آورد صبا سلمه الله

چون خاک رهم بود قراری و سکونی

باد آمد و بر بوی توام می‌برد از ره

باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان

بادم به فدای قدم باد سحرگه

ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخون

هر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه