غزل شمارهٔ ۳۴۰
دلا من قدر وصل او ندانستم تو میدانی
کنون دانستم و سودی نمیدارد پشیمانی
شب وصل تو شد روزی و قدرش من ندانستم
به دشواری توان دانست قدر آسانی
به بایدی نا گه از رویت فتادم دور چون مویت
به سر میآورم دور از تو عمری در پریشانی
به آب دیده هر ساعت نویسم نامهای لیکن
تو حال ما نمیپرسی و نقش ما نمیخوانی