غزل شمارهٔ ۳۴۱

هر دم به تیز غمزه دلم را چه می‌زنی؟

خود را گذاشتم به تو خود در دل منی

بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من

خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی‌زنی؟

ای رهروان عشق چو پرگار دورها

گردیده در پی تو به نعلین آهنی

سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ

مردم نهاده‌اند همه سر را به روشنی