غزل شمارهٔ ۳۴۲

مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی

بردم به کمانخانه ابروی تواش پی

خامند کسانی که به داغت نرسیدند

من سوخته آن که به من کی رسد او کی؟

ساقی به سفال کهنم جام جم آور

مطلوب سکندر بد هم در قدح کی

صد بار می لعل تو جانم به لب آورد

ای دوست به کامم برسان یکدم از آن می