غزل شمارهٔ ۳۴۵

تا سودا شب نقاب صبح صادق کرده‌ای

روز را در دامن مشکین شب پرورده‌ای

ای بسا شبها که با مهرت به روز آورده‌ام

تا تو بر رغم دلم یک شب به روز آورده‌ای

از بخاری چشمه خورشید را آشفته‌ای

وز غباری خاطر گلبرگ را آزرده‌ای

مه رخان چین به هندویت خطی داده‌اند

زان سیه کاری که با خورشید رخشان کرده‌ای