غزل شمارهٔ ۳۴۶

لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده‌ای

ز آفتاب حسن خود، یک ذره پیدا کرده‌ای

قفل یاقوت از در درج دهن بگشوده‌ای

گوهر پاکیزه خویش آشکارا کرده‌ای

در همه عالم نمی‌گنجی ز فرط کبریا

در دل تنگم نمی‌دانم که چون جا کرده‌ای

تا به قصد جان مسکین بر میان بستی کمر

صدهزاران جان ز تار موی در وا کرده‌ای