غزل شمارهٔ ۳۵۲
خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی
وز من نظر مهر و وفا باز گرفتی
آخر چه شدهای برگ گل تازه که دیدار
از بلبل بی برگ و نوا باز گرفتی
وجهی که بدان وجه توان زیست نداریم
جز روی تو آن نیز ز ما باز گرفتی
چون خاک رهم ساختی از خواری و آنگه
پای از سر این بی سر و پا باز گرفتی