غزل شمارهٔ ۳۶۲

رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی

که بدست آورمت، باز به بازی بازی

بر تو چون آب من ای سرو روان می‌باشم

چه شود سایه اگر بر سر من اندازی

همه آنی همه حسنی همه لطفی همه ناز

به چنان حسن و لطافت رسدت گر نازی

دل و جان دادم و سر نیز فدا می‌کنمت

چون کنم چون تو بدین هیچ نمی‌پردازی