غزل شمارهٔ ۳۶۴

صنما مرده آنم که تو جانم باشی

می‌دهم جان که مگر جان جهانم باشی

روز عمر من مسکین به شب آمد تا تو

روشنایی دل و شمع روانم باشی

بار گردون و غم هر دو جهان در دل من

نه گران باشد اگر تو نگرانم باشی

گر به سودای تو‌ام عمر زیان است چه غم

سودم این بس که تو خرم به زیانم باشی