غزل شمارهٔ ۳۶۸

نه در کوی تو می‌یابم مجالی

نه می‌بینم وصالت هر به سالی

مجالی کی بود بر خاک آن کوی؟

که باد صبح را نبود مجالی

ز مهر روی چون ماه تمامت

تنم گشت از ضعیفی، چون هلالی

خیال خواب دارد، دیده من

مگر کز وصل او، بیند خیالی