غزل شمارهٔ ۳۷۳

رسولا، خدا را به جایی که دانی

چه باشد که از من دعایی رسانی؟

نه کار رسول است رفتن به کویش

نسیما تو برخیز اگر می‌توانی

مرا نیم جانی است بردار با خود

بکویش رسان ور کند جان گرانی

همان دم به زلفش بر‌افشان و بازا

مبادا که آنجا به جان باز مانی