غزل شمارهٔ ۳۷۵

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی

دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی

من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم

اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی

از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم

ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی

چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش

دودم به سر بر آمد، زین آتش نهانی