غزل شمارهٔ ۳۷۸

می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی

ما را به دام خویشتن گرفتار می‌کنی

دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست

آری تو زین معامله بسیار می‌کنی

هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش

برمی‌کشی و باز نگونسار می‌کنی

دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو

هر جه غمی است بر دل من بار می‌کنی