قطعه شمارهٔ ۱۱۶

دارای شرق و غرب که جود و وقار تو

دریا و کوه را همگی برد آب و سنگ

می‌راند با لطافت طبعت حدیث آب

صد پی برآمد از حسرت پای او به سنگ

می‌گردد از خجالت قدرت فلک کبود

می‌آید از حلاوت لطفت شکر به تنگ

معدوم گشت به فتنه به عهدت از آن شدست

پنهان به کنجهای دهان بتان شنگ