قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در طلب بخشش از سلطان

ای سران ملک را شمشیر تو مالک رقاب!

باغ عدل از جویبار تیغ سبزت خورده آب!

با شکوه کوه حلمت، ابر گریان بر جبال

با وجود جود دستت، برق خندان بر سحاب

می‌خورد تیهو به عهدت طعمه از منقار باز

می‌برد رو به عونت پنجه از شیران غاب

جود دستت بحر را نگذاشت آبی در جگر

بحر را کی با وجود جود دستت، بود آب