قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویس

گفت: لبش نکته‌ای، لعل بدخشان شکست

زد دهنش خنده‌ای، پسته خندان شکست

باز به چوگان زلف، آمد و میدان بتاخت

گوی دلم را که شد، پاره و چوگان شکست

کی به رخ او سد، با همه تاب آفتاب

خاصه که او طرف گل، بر مه تابان شکست

با خط نسخش که آن انشا یاقوت اوست

خال سیه شد غبار، رونق ریحان شکست