قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در مدح سلطان اویس

صبح ظفر از مشرق امید بر آمد

اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد

از غنچه پیکان و زباد دم شمشیر

بشکفت گل فتح و نسیم ظفر آمد

بر آینه تیغ شهنشاه دگر بار

رخسار دل‌آرای ظفر جلوه‌گر آمد

بی‌درد سر نیزه و آمد شد پیکان

آن فتح که مفتاح امان بود برآمد