قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح غیاث الدین محمد

آن دم که باد صبح به زلفت گذر کند

مشک ختن به خون جگر چهره تر کند

آگه نه‌ای که سنبل تو مشک را

هر دم ز روی رشک چه خون در جگر کند؟

یاد تو سوختگان اجل را شفا دهد

بوی تو خفتگان عدم را خبر کند

هردم که از صفای جمال تو دم زنم

صبحم سر از دریچه انفاس برکند