قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - در مدح سلطان اویس

بسم نبود جفای رخ چو یاسمنش

بنفشه نیز گرفت است جانب سمنش

غزالم از کله تا طوق بست بر گردن

به گردن است بسی خون آهوی ختنش

دل از عقیق لب او حریق گلگون خواست

چو لاله داد در اول پیاله درو دنش

در آن خیال که کردند از وصالش هیچ

نیس نقش به غیر از خیال پیراهنش